|
گلستان - باب اول - حکایت هجدهم |
|
|
|
ملک زاده ای گنج فراوان از پدر میراث یافت، دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت
نیاساید مشام [1] از طبله ی [2] عود بر آتش نه که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نرویدیکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرومانی. اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدایی را به رنجی چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گرد آید تو را هر وقت گنجیملک روی از این سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین روان، نمرد که نام نکو گذاشت
پانوشت ها :1. دماغ 2. قفسه
|