برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
باشندگان در تارنما: 3 نفر میهمان
 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow گلستان سعدی arrow در سیرت پادشاهان arrow گلستان - باب اول - حکایت شانزدهم تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 12:22
 
 
 
گلستان - باب اول - حکایت شانزدهم چاپ فرستادن صفحه با نامه

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که : کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست          بس جان به لب آمد که برو کس نگریست

باز از شماتت [1] اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند :

مبین آن بی حمیّت را که هرگز          نخواهد دید روی نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را           زن و فرزند بگذارد به سختی

و در علم محاسبت چنان که معلومست چیزی دانم و گر به جاه [2] شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده ی شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم؛ گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم، یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید، متعرض این بیم شدن

کس نیاید به خانه ی درویش             که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضی باش        یا جگر بند پیش زاغ بنه

گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی نشنیده ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

راستی موجب رضای خداست           کس ندیدم که گم شد از ره راست

و حکما گویند چار کس از چار کس به جان برنجند حرامی [3] از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز [4] و روسپی [5] از محتسب [6] و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.

مکن فراخ [7] روی در عمل اگر خواهی              که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک             زنند جامه ی ناپاک، گازران [8] بر سنگ

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است ؟ گفتا شنیده ام که شتر را به سخره [9] می گیرند

گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت ؟ گفت خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شترست و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق [10] از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود؛ تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان [11] در کمین اند و مدّعیان گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت تـُست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی

به دریا در منافع بی شمار است          و گر خواهی سلامت بر کنار است

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخن های رنجش آمیز گفتن گرفت، کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت ؟ قول حکما درست آمد که گفته اند دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

دوست مشمار آنکه در نعمت زند           لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست       در پریشان حالی و درماندگی

دیدم که متغیّر می شود و نصیحت به غرض می شنود؛ به نزدیک صاحب دیوان رفتم به سابقه ی معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند چندی برین برآمد، لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد، همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت [12] برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه [13] و معتمدٌ علیه [14] گشت بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم :

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار          که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است

الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة                          فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه [15]

منشین ترش از گردش ایام که صبر              تلخ است و لیکن بر ِ شیرین دارد

در آن قربت مرا با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم، دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان، گفتم چه حالت است ؟ گفت آن چنانکه تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام مُلکُه در کشف حقیقت آن استقصا [16] نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم [17] از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

نبینی که پیش خداوند جاه           نیایش [18] کنان دست بر برنهند
اگر روزگارش در آرد ز پای        همه عالمش پای بر سر نهند

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده ی سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار           یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

مصلحت ندیدم از این بیش ریش [19] درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردیم.

ندانستی که بینی بند بر پای             چو در گوشت نیامد پند مردم
دگر ره چون نداری طاقت نیش       مکن انگشت در سوراخ گژدم


پانوشت ها :

1. بدگویی
2. کنایه است از تحمل خطر و حاضر شدن برای هر گونه پیش آمد سخت.
3. دزد بیابانی
4. سخن چین
5. زن نابکار ـ بدکار
6. شبگرد و مأمور جلوگیری مردم از کارهای نامشروع
7. زیاده روی
8. رخت شوی
9. چارپا و مردم را که بی مزد به کار گیرند.
10. نوشدارو
11. جویندگان خطای دیگران
12. میل و دلخواه
13. کسی که در کارهای مملکتی به او اشاره شود.
14. کسی که در امور بروی اعتماد کنند.
15. هان ای که مبتلا به بلای بسیاری محزون مباش که خداوند رحمن را بخشش های نهانی است.
16. در کاری به نهایت کوشش کردن.
17. گرم و صمیمی
18. طاعت و بندگی
19. زخم

 

 
 
     
 
     
 
 
“  تنها راه رستگاری گام زدن در راه راستی است  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000017 ثانیه