|
گلستان - باب اول - حکایت یازدهم |
|
|
|
درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج [1] یوسف را خبر کردند، بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن، گفت خدایا جانش بستان، گفت از بهر خدای این چه دعاست ؟ گفت این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را
ای زبردست زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری
پانوشت :1. مردی ظالم و ستمگر بود که از جانب عبد الملک مروان حاکم عراق بوده.
|