|
گلستان - باب اول - حکایت دهم |
|
|
|
بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام، معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود، اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
درویش و غنی بنده ی این خاک درند و آنان که غنی ترند محتاج ترندآنگه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم، گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی. به بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه ی مسکین ناتوان بشکست نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت [1] و خیال باطل بست ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می ندهی داد، روز دادی هستبنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
پانوشت :1. فکر بیهوده
|