برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
باشندگان در تارنما: 9 نفر میهمان
 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow گلستان سعدی arrow در سیرت پادشاهان arrow گلستان - باب اول - حکایت نهم تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 11:52
 
 
 
گلستان - باب اول - حکایت نهم چاپ فرستادن صفحه با نامه

یکی از ملوک عرب رنجور بود، در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند، ملک نفسی سرد برآورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

به دین امید به سر شد دریغ عمر عزیز         که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک            امید  نیست  که  عمر گذشته  بازآید

کوس رحلت به کوفت دست اجل                  ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو                     همه تودیع [1] یکدگر بکنید
بر  من ِاوفتاده ی  دشمن کام                      آخر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم     بشد   به  نادانی                     من نکردم شما حذر بکنید


پانوشت :

1. وداع کردن

 

 
 
     
 
     
 
 
“  کسی که بهترین اندیشه را انتخاب می کند ، با کارهای راستین خود خدای دانا را خشنود می سازد  ”   -  اشو زرتشت
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه