نام کاربری
گذرواژه
نگاهداشت گذرواژه
دریافت دوباره ی گذرواژه
نام نویسی
باشندگان در تارنما: 6 نفر میهمان
 
     
 
نمایی از ایران
 
     
 
داستان دزد و صاحب خانه

شخصی دزدی در خانه دید، خواست او را بگیرد، دزد گریخت، دو سه میدان به دنبال او دوید و نزدیک بود بگیردَش که دزدی دیگر فریاد برآورد : «آی دزد، آی دزد !!» صاحب خانه از ترس اینکه دزدی دیگر به خانه ی او آمده و ممکن است به زن و بچه ی او صدمه ای بزند دست از آن دزد برداشت و سراسیمه...

 
     
 
مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

مطالعاتی درباره ی تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان

نویسنده : فیروز منصوری

نشر : هزار

 
     
 
سرگذشت زبان فارسی

جلال خالقی مطلق

از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا.) پهناور ایران، هر یک از تیره های...

 
     
 
دستگاه های موسیقی ایرانی

دستگاه های خسروانی یا دستان های نوای خوش ایران، که فارابی از آن ها با نام «طرائق» یا «رواسین»[1] یاد می کند، گوشه ها، راه ها و ردیف های فراوان داشته و به گمان درست هر گوشه را آهنگسازی در زمانی و به مناسبتی ساخته و...

 
     
 
 
به کدام بخش رای می دهید ؟
 
 
     
 
  مسیر برگ نخست arrow ضرب المثل های ایرانی arrow سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 12:41
 
 
 
سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر
امتیاز: / 0
بدعالی 

پیرزنی که پیش پسر و عروسش بسر می برد زندگانی را به سختی می گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی داد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری می نهاد و مقداری پلو رویش می ریخت و آن را طوری می برد که شوهرش می دید و در دل از اینکه زنش آن چنان صادقانه به مادرش خدمت می کرد خوشحال می شد،

بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمی کرد موضوع را به پسرش بگوید لابد با همان غذای ناچیز می ساخت، روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر می شد. یک روز که جمعه بود با خود گفت : «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم.»

با این خیال به خانه دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بی اقبالی پیرزن هنگامی که می خواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد، با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع کرد به داد و فریاد و کتک زدن زنش. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه می کرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر»

 

 
 
     
 
     
 
 
“  وقتی ملتی بزرگ، اسیر ملتی کوچک تر از خود می شود، خود را فراموش می کند  ”   -  ابن خلدون
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000015 ثانیه