|
31 تیر 1387 ساعت 14:37 |
گفت پیغمبر عداوت از خرد بهتر از مهری که از جاهل رسد [1]امیری اسب می تاخت ناگهان چشمش به مردی افتاد خفته و ماری که به دهان خفته فرو می شد. امیر به سرعت ایستاد و پایین آمد تا مار را دور کند ولی مار به کام خفته خزیده بود.
امیر ناگاه فکری به خاطرش رسید و آن اینکه یکباره بر او تاختن آرد و او را از این خطر آگاه کند. خفته سراسیمه از خواب برخاست و از ترس فرار کرد، امیر به دنبالش اسب تاخت و بر او حمله کرد. سرانجام مرد خسته و کوفته از پا درآمد و در زیر درخت سیبی به زمین افتاد امیر با تازیانه او را تهدید کرد که از سیب های پوسیده افتاده در زیر درخت بخورد. آن مرد به اجبار آنقدر خورد که شکمش آماس کرد و حالش بهم خورد و آنچه خورده بود استفراغ کرد. ناگاه مار همراه با استفراغ از دهانش بیرون افتاد. مرد که چنین دید دریافت که آنهمه آزار برای نجات او بوده است. پس ظلم ظالم چه بسا برای استفراغ مار خورده های ما باشد و شاید هم برای ابتلای ما، تا قدر عدل را بدانیم. ریاضت ها نیز ستم بر ما نیست بلکه برای نجات از زهر پلیدی هاست. دشمنی عاقلان زین سان بود زهر ایشان ابتهاج [2] جان بود دوستی ابله بود رنج و ضلال این حکایت بشنو از بهر مثال [3]
پانوشت ها :1. بیت 1795. 2. شادمانی و سرور. 3. بیات 31-1930.
|