نگارخانه
 
     
 
 
     
 
و باز هم درباره ی کورش بزرگ
پرویز رجبیچند روز پیش دلسوزی با نام مستعار نوشته بود :
 
     
 
نام کاربری:
گذرواژه:
نگاهداشت گذرواژه
گذرواژه ام را فراموش کرده ام
نام نویسی نکرده اید ؟
نام نویسی
آمــار تـارنـمـا
هموندان: 312
رویدادها: 1258
پیوندها: 63
بازدید كننده گان: 3911667
بـاشـنـدگـان در تـارنـمـا
کاربران: 1 میهمان
 
     
No Image
پنجشنبه (برجیس شید) هفتم (امرداد روز) شهریور 1387
No Image
 
زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است چاپ فرستادن با نامه
ارزش گذاری کاربران: / 3
ناچیزبهترین 

در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.

شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آبادی می آورد. روزی از روزها مرد هیزم شکن از شیر خواست که به خانه او برود تا هر غذایی که دوست دارد زنش برای او بپزد. شیر اول قبول نمی کرد و می گفت : «شما آدمیزاد هستید و من حیوان هستم و دوستی آدمیزاد و حیوان هم جور درنمیاد.» اما مرد آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه آنها برود و سفارش کرد که براش کله پاچه بپزند.
روز میهمانی سر سفره نشستند، شیر همانطور که داشت کله پاچه می خورد آب آن از گوشه لبهاش روی چانه اش می ریخت. زن هیزم شکن وقتی این را دید صورتش را به هم کشید و به شوهرش گفت : «مرد، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟» شیر تا این را شنید غرید و به مرد گفت : «ای مرد ! مگه من به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد هستین و دوستی ما جور درنمیاد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و هرقدر که زور در بازو داری با آن به فرق سرم بزن !» مرد گفت : «اما من و تو دوست هم هستیم.»
شیر گفت : «ای مرد ! به حق نون و نمکی که با هم خوردیم اگه نزنی هم تو، هم زنت را پاره می کنم.»
مرد از ترسش تبر را برداشت و تا آنجا که می توانست آن را محکم به سر شیر زد. شیر بعد از اینکه سرش شکافت پا شد و رفت. آن مرد دیگر به آن جنگل نمی رفت. یک روز با خودش گفت : «هرچه بادا باد می روم ببینم شیر مرده است یا نه؟» مرد وقتی به جنگل رسید شیر را دید. گفت : «رفیق هنوز هم زنده ای !؟» شیر گفت : «می بینی که زخم تبر تو خوب شده و من زنده ام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نمیشه برای اینکه «دیل یاراسی ساغالماز» (زخم زبان خوب شدنی نیست) تو هم برو و دیگر این طرف  ها پیدات نشه که این دفعه اگه ببینمت تکه پاره ات می کنم !»

 
 
     
 
گنبد سلطانیه

گنبد سلطانیه - Soltaniyeh Domeگنبد سلطانیه بزرگ ترین گنبد آجری جهان است که در شهر سلطانیه ی استان زنجان، در 30 کیلومتری جنوب شرقی شهر زنجان و در 54 کیلومتری شهرستان ابهر قرار دارد. گنبد هشت ضلعی سلطانیه، با داشتن بیش از 54 متر ارتفاع به عنوان شگفتی معماری ایرانی در دوره ی ایلخانی شناخته می شود. این بنای تاریخی بیش از 700 سال قدمت دارد و در سال 1384 به عنوان هفتمین اثر ایران در میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است.

 
     
 
 
جشن شهریورگان

جشن شهریورگان خجسته باد

شهریور روز از شهریورماه برابر با 4 شهریور در گاهشماری ایرانی

جشن کشمین

اردیبهشت روز از شهریورماه برابر با 3 شهریور در گاهشماری ایرانی

 
     
 
حفاری های غیرمجاز در پاسارگاد

در چند سال اخیر بارها منطقه ی تاریخی پاسارگاد به نوعی سوژه ی خبرها بوده است؛ البته موضوع هایی مانند سد سیوند، کاوش های تنگه ی بلاغی و حتی این اواخر، افزایش رطوبت در پاسارگاد و بخصوص آرامگاه کوروش سبب شده اند که این منطقه ی ثبت جهانی در خبرها مطرح شود.

 
     
 
معرفی رودهای ایرانی - بخش سیم

سازهای بادی

نای

نای سازی از خاواده ی آلات موسیقی بادی و آن استوانه ی مجوفی است به اندازه های مختلف که سوراخ هایی روی آن و یک سوراخ در زیر آن تعبیه کرده اند. این ساز انواع مختلف دارد که هر...

 
     
 
تاریخ خط فارسی

محمد تقی بهار

محمد تقی بهار - ملک الشعرانباید پنداشت که خط یکباره در گوشه ای از جهان از طرف یک یا چند تن به طور کاملی اختراع شده و از آن جا به سایر جاها به ارمغان رفته است و یا هر قومی برای خود خطی کامل و زیبا ساخته آن را به دیگران آموخته...

 
     
 
دشمن دانا و دوست نادان

گفت پیغمبر عداوت از خرد         بهتر از مهری که از جاهل رسد [1]

امیری اسب می تاخت ناگهان چشمش به مردی افتاد خفته و ماری که به دهان خفته فرو می شد. امیر به سرعت ایستاد و پایین آمد تا مار را دور کند ولی مار به کام خفته خزیده بود.

 
     
 
 
“  آرزويم‌ شناساندن‌ ايران‌ باستان‌ است‌ به‌ فرزندان‌ كنونی‌ اين‌ سرزمين‌ و از اين‌ راه‌ مهر و علاقه‌ای‌ نسبت‌ به‌ اين‌ مرز و بوم‌ برانگيختن‌ و به‌ ياد پارينه، به‌ آبادانی اين‌ ديار كوشيدن  ”   -  ابراهیم پورداوود
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد
 
هنداختار (طراح) : بهزاد فرهانیه