برگ نخست
پژوهش ها و نوشتارها
ایران شناخت
جشن ها و گردهمایی ها
موسیقی ایرانی
زبان و ادبیات
داستان های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی
رویدادها
گزارش ها
کتاب شناخت
یادداشت ها
نقشه ی تارنما
جستجوی پیشرفته
بـخـش پـیـونـدها
درباره ما
همکاری با ما
پیوندهای تارنما
فرستادن نامه به آریابوم
افزون ها
گنجینه ی نوشتاری
نگارخانه
جدول نام روزهای هفته
جدول نام روزهای ماه
صدا و سیمای پارسه

 
     
 
باشندگان در تارنما: 6 نفر میهمان
 
     
 
 
  مسیر برگ نخست arrow گنجینه ی نوشتاری arrow اوستا arrow زامیاد یشت تاریخ امروز
01 آذر 1387 ساعت 15:36
 
 
 
زامیاد یشت چاپ فرستادن صفحه با نامه

زامیاد یشت
(کیان یشت)

خشنودی ِکوه ِمَزداآفریده ی بخشنده ی آسایش ِاَشَه، «اوشیدَرِنَ»، فر ِکیانی ِمزداآفریده و فر ِمزداآفریده ی ناگرفتنی را.

٭

1
ای سِپیتمان زرتشت !
نخستین کوهی که از این زمین برکشیده شد، «البرز» بلند است که همه ی سرزمین های باختری و خاوری را فراگرفته است.
دومین کوه «زِر ِذ َزَ» است که از آن سوی «مَنوشَ» نیز همه ی سرزمین های باختری و خاوری را فراگرفته است.

2
از این کوه ها، «اوشیدَم»، اوشیدَرِنَ» و رشته کوه «اِرِزیفیَه» سر برزد.
ششمین کوه «اِرِزورَ» ، هفتمین «بومیِه»، هشتمین «زَوذیتَ»، نهمین «مَزیشوَنت»، دهمین «اَنتـَرِدَنگهو»، یازدهمین «اِرِزیشَ»، دوازدهمین «وایتی گـَئِسَ» ...

3
... و «آدَرََنَ» و «بَیَنَ» و «ایشکـَتَ اوپایری سَئنَ» - که پوشیده از برف است و تنها اندکی از برف آن آب می شود - (1)
دو رشته کوه ِ«هَمَنکونَ»، هشت رشته کوه ِ«وَشَن»، هشت ستیغ ِ«اَوُروَنت» و چهار کوه ِ«ویذوَنَ».

4
«اَئِزَخَ»، «مَئِنَخَ»، «واخِذریکَ»، «اَسَیَه»، «توذ َسکَ»، «ویشَوَ»، «دَرَوَشیشوَنتَ»، «سایریوَنتَ»، «نـَنگهوشمَنت»، «کـَکـَهیو» و «اَنتـَرِکـَنگهَه».

5
«سیچی دَوَ»، «اَهورَنَ»، «رَئِمَنَ»، «اَشَ سْـتـِمْـبَنَ»، «اورونیووایذیمیذکَ»، «اَسنـَوَنت»، «اوشَـئـُمَ»، «اوشتَ خوارِنـَه»، «سیامَکَ»، «وَفرَیَه»، «وُ اوروشَ».

6
«یَهْمْـیَه جَتـَره»، «اَذوَتـَوَ»، «سْپیتَ وَرِنـَه»، «سْپـِتـُوداتَ»، «کـَذرَوَ اَسپَ»، «کـَوُایریسَ»، ستیغ ِ«بَرُوسَرَیَن»، «بَرَن»، کوه ِ«فراپَیَه»، «اودریَه»، «رَئِوَنت» و کوه های دیگر که از این پیش، مردمان بدان ها نام دادند، از آنها گذشتند و اندیشیدند.

7
ای سِپیتمان زَرتشت !
پس اینچنین، دوهزار و دویست و چهل و چهار کوه است.

8
هر اندازه که این کوه ها زمین را فراگرفته است، به همان اندازه، آفریدگار، آتـُربانان، ارتشتاران و برزیگران ِستور پرور را از آنها بهره بخشید.

کرده ی یکم

9
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

10
... که از آن ِاَهوره مزداست، که اَهوره مزدا بدان، آفریدگان را پدید آورد : فراوان و خوب، فراوان و زیبا، فراوان و دلپذیر، فراوان و کارآمد، فراوان و درخشان ...

11
... تا آنان گیتی را نو کنند : [گیتی ِ] پیر نشدنی، نامیرا، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا.
در آن هنگام که مردان دیگرباره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، «سوشیانت» پدیدار شود و جهان را به خواست ِخویش نو کند.

12
پس جهان ِپیرو اَشـَه، نیستی ناپذیر شود و دُروَج دیگر باره بدان جایی رانده شود که از آن جا، آسیب رسانی به اَشَوَنان و تبار و هستی ِآنان را آمده است.
تباهکار و فریفتار نابود شوند.
«اَثارَتوش اَشات چیت هَچا ...»

13
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی دوم

14
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

15
... که از آن ِاَمشاسپَندان است : شهریاران ِتیزبین ِبزرگوار ِبسیار توانای ِدلیر ِاَهورایی که وَرجاوندان ِجاودانه اند ...

16
... که هر هفت یکسان اندیشند؛ که هر هفت یکسان سخن گویند؛ که هر هفت، کرداری یکسان دارند؛ که در اندیشه و گفتار و کردار یکسانند و همه را یک پدر و یک سرور است : اَهوره مَزدا.

17
هر یک از آنان روان دیگری را تواند نگریست که به اندیشه ی نیک و گفتار نیک و کردار نیک و به گَرزمان اندیشد.
راه آنان - هنگامی که به سوی نیاز ِزَور پرواز می کنند - تابناک است.

18
... که آفرینش ِاَهوره مزدای ِدادار ِچهره نگار ِسازنده ی نگاهبان را یاور و پناهند.

19
... تا آنان گیتی را نو کنند : [گیتی ِ] پیر نشدنی، نامیرا، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا.
در آن هنگام که مردان دیگرباره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، «سوشیانت» پدیدار شود و جهان را به خواست ِخویش نو کند.

20
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی سوم

21
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

22
... که از آن ِایزدان ِمینوی و جهانی و سوشیانت های زاده و نزاده - نوکنندگان گیتی - است.

23
... تا آنان گیتی را نو کنند : [گیتی ِ] پیر نشدنی، نامیرا، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا.
در آن هنگام که مردان دیگرباره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، «سوشیانت» پدیدار شود و جهان را به خواست ِخویش نو کند.

24
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی چهارم

25
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

26
... که دیر زمانی از آن ِهوشنگ ِپیشدادی بود؛ چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پریان و کـَوی های ستمکار و کـَرَپ ها چیره شد و دو سوم از دیوان ِمَزَندَری دُروَندان ِوَرِن َرا برانداخت.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی پنجم

27
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

28
... که از آن ِتـَهمورِث ِزِیناوَند بود؛ چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان [ دُروَند ] و جادوان و پریان و کـَوی های ستمکار و کـَرَپ ها چیره شد.

29
... چنان که بر همه ی دیوان و مردمان ِ[ دُروَند ] و جاودان و پَریان چیره شد و اَهریمن را به پیکر ِاسبی درآورد و سی سال سوار بر او به دو کرانه ِزمین همی تاخت.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی ششم

30
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

31
... که دیرزمانی از آن ِجمشید ِخوب رَمه بود؛ چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمان [ دُروند ] و جادوان و پریان و کـَوی های ستمکار و کـَرَپ ها چیره شد.

32
آن که دارایی و سود - هر دو - را از دیوان برگرفت.
فراوانی و گَله - هر دو - را از دیوان برگرفت.
خشنودی و سرافرازی - هر دو - را از دیوان بر گرفت.
به شهریاری او، خوردنی و آشامیدنی نکاستنی، جانوران و مردمان - هر دو - بی مرگ و آب ها و گیاهان - هر دو - نخشکیدنی بودند.

33
به شهریاری او، نه سرما بود، نه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه رَشِک دیوآفریده.
اینچنین بود پیش از آن که او دروغ گوید؛ پیش از آن که او دهان به سخن دروغ بیالاید.

34
پس از آن که او به سخن نادرست ِدروغ دهان بیالود، فـَر ِآشکارا به کالبد مرغی از او به بیرون شتافت.
هنگامی که جمشید ِخوب رَمه دید که فر از وی بگسست، افسرده و سرگشته همی گشت و در برابر دشمنی ِ[ دیوان ]، فروماند و به زمین پنهان شد.

35
نخستین بار فر بگسست؛ آن فر ِجمشید، فَر ِجم پسر ِویوَنگَهان به کالبد مرغ وارِغن َبه بیرون شتافت.
این فر ِ[ از جم گسسته ] را مهر ِفراخ چراگاه - [ آن ] هزارگوش ِده هزار چشم - برگرفت.
مهر شهریار همه ی سرزمین ها را می ستاییم که اهوره مزدا او را فره مندترین ِایزدان ِمینُوی بیافرید.

36
دومین بار فر بگسست، آن فر ِجمشید، فر ِجم پسر ِویوَنگَهان به پیکر ِمرغ وارِغن َبه بیرون شتافت.
این فر ِ[ از جم گسسته ] را فریدون پسر ِخاندان آتبین برگرفت که - به جز زَرتـُشت - پیروزترین ِمردمان بود.

37
آن که اَژی دَهاک را فروکوفت؛ [ اژی دهاک ِ] سه پوزه ی سه کله ی شش چشم را، آن دارنده ی هزار [گونه ] چالاکی را، آن دیو بسیار زورمند ِدروج را، آن دُروَند ِآسیب رسان ِجهان را، آن زورمندترین دروجی را که اهریمن برای ِتباه کردن ِجهان ِاَشَه به پَتیارگی در جهان ِاَستومَند بیافرید.

38
سومین بار فر بگسست، آن فر ِجمشید، فـَر ِجم پسر ِویوَنگَهان به کالبد مرغ وارِغن َبه بیرون شتافت.
این فر ِ[ از جم گسسته ] را گَرشاسپ ِنریمان برگرفت که - به جز زرتشت - در دلیری و مردانگی، زورمندترین ِمردمان بود ...

39
... که زور و دلیری ِمردانه بدو پیوست.
ما آن دلیری ِبر پای ایستاده، ناخفته، در بستر آرمیده و بیدار، آن دلیری ِبه گرشاسپ پیوسته را می ستاییم.

40
آن که اَژدهای ِشاخدار را بکشت؛ آن اسب اَوبار ِمرد اَوبار را، آن زهرآلود ِزرد رنگ را که زهر ِزردگونش به بُلندای ِنیزه ای روان بود.
هنگام نیمروز گرشاسپ در آوندی آهنین بر پشت آن [ اَژدها ] خوراک می پخت. آن تباهکار، از گرما خَوی ریزان، ناگهان از زیر [ آن آوند ] آهنین فراز آمد و آب جوشان را بپراگند.
گرشاسپ ِنَریمان، هراسان به کناری شتافت.

41
آن که «گَندَرِوَ»ی ِزرین پاشنه را کشت که پوزه گشاده، به تباه کردن ِجهان ِاستومند ِاَشَه برخاسته بود.
آن که نُه پسر ِ«پَـثــَنـَیَه» و پسران «نـِیویک» و پسران «داشتـَیانی» را کشت؛ که «هیتاسپ ِ» زرین تاج و «وَرِشَوَ» از خاندان «دانی» و «پیتـَوُنَ»ی ِپری دوست را کشت ...

42
... آن که «اَرزوشـَمـَن»ی ِدارنده ی دلیری ِمرردانه را کشت... (2)

43
... آن که «سْـناویذکَ» را کشت؛ آن شاخدار ِسنگین دست را که در انجمن می گفت :
- من هنوز نابُرنایم. بدان هنگام که بُرنا شوم، زمین را چرخ و آسمان را گردونه ی [ خویش ] کنم ...

44
... اگر گَرشاسپ ِدلیر مرا نکشد، من سْـپـَندمینو را از گَرزمان ِدرخشان فرو کشم و اَنگرَمینو را از دوزخ ِتیره برآورم تا آن دو - سپَندمینو و اَنگـَرَمینو - گردونه ی مرا بکشند.
گرشاسپ ِدلیر او را بکشت و جانش را بگرفت و نیروی ِزندگانی اش را نابود کرد.

کرده ی هفتم

45
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

46
سپَندمینو و اَنگرمینو، به چنگ آوردن این فر ِناگرفتنی را کوشیدند و هر یک از آن دو، چالاک ترین پیک های خویش را در پی ِآن فرستاد.
سپندمینو پیک های خویش بهمن و اَردیبهشت و آذر مزدااَهوره را گسیل داشت و اَنگرَمینو پیک های خود «اَک َمَنَ» و خشم ِخونین درفش و اَژی دهاک و «سْپیتـْیوَر» را - آن که تن ِجم را به اره دو نیم کرد - روانه داشت.

47
پس آنگاه، آذر ِمزدااهوره، اینچنین اندیشه کنان به پیش خرامید :
- «من این فر ِناگرفتنی را به چنگ آورم.»
اما اَژی دهاک ِسه پوزه ی زشت نهاد، اینچنین پرخاش کنان از پی او بشتافت :

48
ای آذرِمزدااهوره !
واپس رو که اگر تو این فر ِناگرفتنی را به چنگ آوری، هر آینه من تو را یکباره نابود کنم؛ بدان سان که نتوانی زمین ِاهوره آفریده را روشنایی بخشی.
آنگاه آذر، اندیشناک از بیم [ تباهی ] زندگی و برای نگاهداشت ِجهان ِاَشَه، دست ها را واپس کشید؛ چه، اژی دهاک سهمگین بود.

49
پس از آن، اَژی دهاک ِسه پوزه ی زشت نهاد، اینچنین اندیشه کنان بشتافت :
- «من این فر ِناگرفتنی را به چنگ آورم.»
اما آذر مزدااَهوره اینچنین پرخاش کنان از پی او شتافت :

50
ای اَژی دَهاک ِسه پوزه !
واپسین رو که اگر تو این فر ِناگرفتنی را به چنگ آوری، هر آینه من تو را از پی بسوزانم و بر پوزه های تو آتش برافروزم؛ بدان سان که نتوانی تباه کردن ِجهان ِاَشه را بر زمین اَهوره آفریده، گام نهی.
آنگاه اژی دهاک، اندیشناک از بیم [ تباهی ِ] زندگی، دست ها را واپس کشید؛ چه، آذر سهمگین بود. (3)

51
فر به دریای فراخ کرت جست.
آنگاه اَپام نبات ِتیزاسب، دریافت و آرزو کرد که آن را به چنگ آورد :
- من این فر ِناگرفتنی را به چنگ آورم از تک ِدریای ِژرف، از تک ِدریاهای ِژرف.

52
رَد ِبزرگوار، شهریار ِشیدوَر، اَپام نبات ِتیزاسب، آن دلیر ِدادرس ِدادخواهان را می ستاییم.
آفریدگار را می ستاییم که مردمان را بیافرید.
ایزد ِآب را می ستاییم که هرگاه او را بستایند، می شنود.

53
اَهوره مَزدا چنین گفت :
ای زَرتشت ِاَشَوَن !
بر هر یک از شما مردمان است که خواستار به چنگ آوردن فر ِناگرفتنی باشد.
چنین کسی از بخشش ِپاداش ِدرخشان ِآتـُربانی بهره مند شود؛ از بخشش ِپاداش ِفراوان آتـُربانی بهره مند شود؛ از بخشش ِآتـُربن بهره مند شود ...

54
.. از بخشش اشی ِآسایش بخش برخوردار شود که ستور و گیاه ارزانی دارد.
پیروزی همه روزه از آن او شود و دشمن را به نیرومندی شکست دهد و بیش از سالی به درازا نکشد که برخوردار از این پیروزی بر سپاه خونخوار دشمن چیره شود و همه ی دشمنان را شکست دهد.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی هشتم

55
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

56
افراسیاب ِتورانی ِتباهکار به آرزوی ِربودن ِفر ِناگرفتنی - [ فـَری ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زرتشت اَشَوَن است - جامه از تن برگرفت و برهنه به دریای ِفـَراخ کـَرت جست و شناکنان در پی فـَر شتافت.
فر تاختن گرفت و [ از دسترس او ] بدر رفت. از آن جاست که شاخابه ای به نام «دریاچه ی خسرو» از دریای ِفراخ کرت پدید آمد.

57
ای سِپیتمان زرتـُشت !
آنگاه افراسیاب تورانی ِبسیار زورمند، ناسزا گویان از دریای ِفراخ کرت برآمد :
- «اِیث ِ، اِیث َ، یِثن َ، اَهمایی !» (4)
- «من نتوانستم این فر را - [ فری را ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زرتشت ِاَشَوَن است - بـِرُبایم ...

58
... اینک همه ی تر و خشک و بزرگ و نیک و زیبا را بهم درآمیزم تا اَهوره مزدا به تنگنا افتد !»
ای سپیتمان زرتشت !
آنگاه افراسیاب ِتورانی ِبسیار زورمند، [ دیگر باره ] خود را به دریای ِفراخ کرت افگند.

59
پس دومین بار، افراسیاب به آرزوی ِربودن ِفر ِناگرفتنی - [ فری ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زَرتشت اَشَوَن است - جامه از تن برگرفت و برهنه به دریای ِفـَراخ کـَرت جست و شناکنان در پی فـَر شتافت.
فر تاختن گرفت و [ از دسترس او ] بدر رفت. از آن جاست که شاخابه ای به نام «دریاچه ی وَنگهَزاده» از دریای ِفراخ کرت پدید آمد.

60
ای سِپیتمان زرتُشت !
آنگاه افراسیاب تورانی ِبسیار زورمند، ناسزا گویان از دریای ِفراخ کرت برآمد :
- «اِیث ِ، اِیث َ، یِثن َ، اَهمایی، اَوَئِثَ، اِیثَ، یَثنَ، کـَهمایی !»
- «من نتوانستم این فر را - [ فری را ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زرتشت ِاَشَوَن است - بِرُبایم ...

61
... اینک همه ی تر و خشک و بزرگ و نیک و زیبا را بهم درآمیزم تا اَهوره مزدا به تنگنا افتد !»

62
پس سومین بار، افراسیاب به آرزوی ِربودن ِ فر ِناگرفتنی - [ فری ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زَرتشت اَشَوَن است - جامه از تن برگرفت و برهنه به دریای ِفـَراخ کـَرت جست و شناکنان در پی فـَر شتافت.
فر تاختن گرفت و [ از دسترس او ] بدر رفت. از آن جاست که شاخابه ای به نام «اَوْژْدان وَن» از دریای ِفراخ کرت پدید آمد.

63
ای سِپیتمان زرتُشت !
آنگاه افراسیاب تورانی ِبسیار زورمند، ناسزا گویان از دریای ِفراخ کرت برآمد :
- «اِیثِ اِیث َ، پَِثن َ اَهمایی، اَوَثِ اِیثَ یَثنَ، اََهمایی، آوُیَه اِیثَ، پِثنَ، اَهمایی !»

64
او نتوانست این فر را - [ فری را ] که هم اکنون و از این پس، از آن ِتیره های ِایرانی و زرتُشت ِاَشَوَن است - بِرُباید.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی نهم

65
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

66
... [ فری ] که از آن ِکسی است که خاستگاه ِشهریاری ِوی، جای ِفروریختن ِرود ِ«هیرمند» به دریاچه ی «کیانسیه» است؛ آن جا که کوه «اوشیدَم» سربرکشیده است و از کوه های گرداگرد آن، آب فراوان فراهم آید و سرازیر شود.

67
رودهای «خواسْتـْرا»، «هـْوسْپا»، «فـْرَدَثا»، «خوارِنَنـْگهَیتی ِ» زیبا، «اوشْتـَوَیتی ِ» توانا، «اورْوَذا» ی ِدارای چراگاه های فراوان، «اِرِزی» و «زَرِنَوَمیتی» به سوی دریاچه ی کیانسیه روان شود و بدان فرو ریزد.
هیرمند ِرایومند ِفره مند - که خیزاب های سپید برانگیزد و سرکشی کند - به سوی آن روان شود و بدان فرو ریزد ...

68
... نیروی اسبی از آن ِاوست. نیروی ِاُشتری از آن ِاوست. نیروی ِمردی از آن ِاوست. فر ِکیانی از آن ِاوست.
ای زرتُشت ِاشَوَن !
چندان فر ِکیانی در اوست که می تواند همه ی سرزمین های اَنیران را برکـَنـَد و در خود فرو برد.

69
پس آنگاه در آنجا، آنان (اَنیران) سرگشته شوند و گرسنگی و تشنگی و سرما و گرما را دریابند.
اینچنین، فر کیانی پناه ِتیره های ایرانی و جانوران پنجگانه و یاری رسان ِاشَوَن مردان و دین ِمزداپرستی است.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی دهم

70
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

71
... [ فری ] که به «کی قباد» پیوست؛ که از آن ِ«کی اَپیوَه»، «کاووس»، «کی آرش»، «کی پَشین»، «کی بیارَش» و «کی سیاوَش» بود ...

72
... بدان سان که همه ی آنان - کیانیان - چالاک، همه پهلوان، همه پرهیزگار، همه بزرگ منش، همه چُست و همه بی باک شدند.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی یازدهم

73
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

74
... [ فری ] که از آن ِکِیخسرو بود، نیروی ِخوب بهم پیوسته اش را، پیروزی ِاَهوره آفریده اش را، برتریش در پیروزی را، فرمان ِخوب روا شده اش را، فرمان ِدگرگون ناشدنیش را، فرمان ِچیرگی ناپذیرش را، شکست ِبی درنگ ِدشمنانش را ...

75
... نیروی سرشار و فر ِمزداآفریده و تندرستی را، فرزندان ِنیک ِباهوش را، [ فرزندان ِ] توانای ِدانای ِزبان آور را، [ فرزندان ِ] دلاور ِاز نیاز رهاننده ی روشن چشم را، آگاهی ِدرست از آینده و بهترین زندگی ِبی گمان را ...

76
... شهریاری ِدرخشان را، زندگانی ِدیرپای را، همه ی بهروزی ها را، همه ی درمان ها را ...

77
... بدان سان که کِیخسرو بر دشمن نابکار چیره شد و در درازنای آوردگاه - هنگامی که دشمن ِتباهکار ِنیرنگ باز، سواره با او می جنگید - به نهانگاه گرفتار نیامد.
کِیخسرو سرور ِپیروز، پسر ِخونخواه ِسیاوش ِدلیر - که ناجوانمردانه کشته شد - و کین خواه ِاَغریرَث ِدلیر، افراسیاب ِتباهکار و برادرش گرسیوَز را به بند درکشید.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی دوازدهم

78
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

79
... [ فری ] که از آن ِزرتُشت ِاشَوَن بود که دینی اندیشید؛ که دینی سخن گفت؛ که دینی رفتار کرد؛ که در سراسر ِجهان ِاَستومند در اَشَه، اَشَوَن ترین، در شهریاری بهترین شهریار، در رایومندی، رایومندترین، در فـَرِه مندی، فـَرِه مندترین و در پیروزی، پیروزترین بود.

80
پیش از او، دیوان آشکارا بر این زمین در گردش بودند؛ آشکارا کامروا می شدند؛ آشکارا زنان را از مردان می ربودند و زاری کنندگان را می آزردند.

81
آنگاه از یک «اَهون َوَیریَه ...» که زرتشت اشوَن چهار بار با درنگی درخور و در دومین نیمه به آوازی بلندتر بسرود، همه ِدیوان به هراس افتادند؛ بدان گونه که آن [ نابکاران ] ناشایسته برای ستایش و ناسزاوار برای نیایش، در زیرزمین پنهان شدند.

82
افراسیاب ِتورانی ِتباهکار، در همه ی هفت کشور زمین به جست و جوی ِفر ِ[ زرتُشت ] بود.
افراسیاب ِتباهکار، در آرزوی ِفـر ِزرتشت، همه ی هفت کشور را بپیمود.
افراسیاب به سوی فر شتافت ... (5) [ اما زرتشت و فر] - هر دو - خود را واپس کشیدند و چنان که خواست من - اَهوره مزدا - و دین ِمزدا پرستی بود، به کام ِخوستار [ان ِشایسته ] درآمدند.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی سیزدهم

83
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

84
... [ فری ] که از آن ِکِی گـُشتاسپ بود که دینی اندیشید؛ که دینی سخن گفت، که دینی رفتار کرد.
بدان سان که او این دین را بستود، دیوان ِدشمن [خوی ] را از اشَوَنان براند.

85
اوست که با گرز ِسخت ِ[ خویش ]، اشَه را راه ِرهایی جست.
اوست که با گرز ِسخت ِ[ خویش ]، اَشَه را راه ِرهایی یافت.
اوست که بازو و پناه این دین ِاهورایی ِزرتشت بود.

86
اوست که این [ دین ِ] دربند بسته را از بند برهانید و پایدار کرد و درمیان نهاد؛ [ این دین ِ] فرمان گزار ِبزرگ ِ لغزش ناپذیر ِپاک که از ستور و چراگاه برخوردار است؛ که با ستور و چراگاه آراسته است.

87
کِی گـُشتاسپ دلیر بر «تـَثرُیاوَنت ِ» دُژین و «پـِشَنَ»ی ِدیوپرست و «اَرجاسپ ِ» دُروَند و دیگر «خَیون»های ِ تبهکار ِبدکـُنش چیره شد.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی چهاردهم

88
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

89
... [ فری ] که از آن ِسوشیانت ِپیروزمند و دیگر یاران ِاوست، بدان هنگام که گیتی را نو کنند : [گیتی ِ] پیر نشدنی، نامیرا، تباهی ناپذیر، ناپژمردنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا.
در آن هنگام که مردان دیگرباره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، «سوشیانت» پدیدار شود و جهان را به خواست ِخویش نو کند.

90
پس جهان ِپیرو اَشـَه، نیستی ناپذیر شود و دُروَج دیگر باره بدان جایی رانده شود که از آن جا، آسیب رسانی به اَشَوَنان و تبار و هستی ِآنان را آمده است.
تباهکار و فریفتار نابود شوند.
«اَثارَتوش اَشات چیت هَچا ...»
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»

کرده ی پانزدهم

91
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم؛ [ آن فر ِ] بسیار ستوده، زَبَردست، پرهیزگار، کارآمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است ...

92
بدان هنگام که «اَسْـتـْـوَت اِرِتَ» پیک ِمزدااهوره - پسر «ویسپ َتـَوروَیری» - از آب کیانسیه برآید، گرزی پیروزی بخش برآورد؛ [ همان گرزی ] که فریدون ِدلیر، هنگام کشتن ِ«اژی دَهاک» داشت. (6)

93
... [ همان گرزی ] که افراسیاب ِتورانی، هنگام کشتن «زِین گاو» دُروَند داشت؛ که کِیخسرو، هنگام کشتن ِافراسیاب داشت؛ که کِی گشتاسپ، آموزگار اَشَه برای سپاهش داشت.
او (7) بدین [ گرز ]، دُروَج را از این جا - از جهان اشه - بیرون خواهد راند.

94
او همه ی آفریدگان را با دیدگان ِخرد بنگرد.
(8) ... آنچه زشت نژاد است.
او سراسر جهان اَستومند را با دیگان بخشایش بنگرد و نگاهش، سراسر ِجهان را جاودانگی بخشد.

95
یاران «اَسـْـتــْـوَت اِرِتَ» پیروزمند بدر آیند : آنان نیک اندیش، نیک گفتار، نیک کردار و نیک دین اند و هرگز سخن ِدروغ بر زبان نیاورند.
خشم ِخونین درفش ِنافره مند، از برابر آنان بگریزد و اشه بر دروَج ِزشت ِتیره ی بدنژاد، چیره شود.

96
منش ِبد شکست یابد و منش ِنیک بر آن چیره شود.
[ سخن ] دروغ گفته شکست یابد و سخن ِراست گفته بر آن چیره شود.
خُرداد و اَمرداد، گرسنگی و تشنگی - هر دو - را شکست دهند.
خُرداد و اَمرداد، گرسنگی و تشنگی زشت را شکست دهند.
اهریمن ِناتوان بدکـُنش، رو در گریز نهد.
برای فـَر و فروغش، من او را - فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمزداآفریده را - با نماز [ی به بانگ ِ] بلند و با زَور می ستایم.
فـَر ِکیانی ِنیرومند ِمَزداآفریده را می ستاییم با هَوم ِآمیخته به شیر، با بَرسَم، با زبان ِخِرَد و «مَنثــَره»، با اندیشه و گفتار و کردار [ نیک ]، با زَور و با سخن ِرسا.
«یَنگهِه هاتـَم ...»
«یثه اهو ویریو ...»
کوه ِمزداآفریده ی بخشنده ی آسایش اشه، «اوشیدَرِنَ»، فر ِکیانی ِمزدا آفریده و فر ِمزدا آفریده ی ناگرفتنی را درود می فرستم.
«اشِم وُهو ...»
«اَهمایی رَئِشچَه ...» او را فروغ و فر، او را تندرستی،‌ او را پایداری تن، او را پیروزی تن، او را خواسته ی بسیار آسایش بخش، او را فرزندان کارآمد، او را زندگی دیرپای،‌ او را بهترین هستی ِاَشَوَنان و روشنایی ِهمه گونه آسانی بخش ...


پانوشت ها :

1. استاد پورداوود در زیرنویس گزارش خود نوشته است : «معنی جمله ی اخیر تقریبی است.»
2. به جای نقطه ها، چندین واژه خراب و آشفته شده و معنی درستی از آنها برنمی آید.
3. درباره ی تقابل «اژی دهاک» و ایزد «آذر» بنگرید به وندیداد، فرگرد 18، بند 19.
4. در برابر این واژه ها و آنچه در بندهای 60 و 63 از زبان افراسیاب آمده است، در گزارش های اوستا هیچ معنایی ننوشته اند و تنها آنها را به عنوان دشنام ها و ناسزاهای افراسیاب شناخته اند.
5. به جای نقطه ها در متن واژه ای است که معنی آن روشن نیست.
6. به نوشته ی بُندهِشن و کتاب های دیگر، اژی دهاک به دست فریدون کشته نمی شود و فریدون تنها او را فرو می کوبد و در کوه دماوند به بند می کشد.
7. اَستوَت اِرِتَ (= سوشیانت)
8. یک واژه خراب شده است.

 

 
 
     
 
     
 
 
“  بیگاه مخند. تفریح و خوشگذرانی به پیمان گیر. به هیچکس افسوس مکن. با مرد دش آگاه همراز مباش. با مرد خشمگین همراه مباش. با مرد پست همسگال ( مشورت ) مباش. با مرد بس خواسته هم خورش مباش. با مرد مست هم خورش مباش  ”   -  آذرباد مارسپندان
 
     
 
 
این کشور ما باید خرم شود باید بالنده شود - اوستا ، فروردین یشت ، بخش 22
 
 
© 1385 - 1387 همه ی حقوق این تارنما وابسته به «انجمن آريابوم» است - برداشت نوشتارها یا بهره گیری از آن ها با یاد و نام نویسنده نوشتار و نشانی تارنما روا می باشد.
 
پیکربندی برگه : بهزاد فرهانیه
زمان بارگذاری برگه 0.000016 ثانیه