پرویز رجبیدر یکی از روزهای پاییز 1334 معلم فلسفه ی مان، چند دقیقه ای درباره ی مُـثــُـل افلاطون صحبت کرد و من هم مانند هم کلاسی های چهارم دبیرستانم چیزی دستگیرم نشد. صحبت، از دیوار روبروی دهانه ی یک غار شد و نوری که از بیرون به درون می تابید و سایه هایی شبح مانند بر روی دیوار روبرو. آن روز، ناگفته، به توافق رسیدیم که مطلب مربوط می شود به یکی دیگر از درس های نفهمیدنی، اما حفظ کردنی، که حفظ کردیم و لابد که نمره هم آوردیم.
در یکی از روزهای پاییز 1344 در کلاس درس فلسفه، «پروفسور شایبه»، استاد دانشگاه گوتینگن آلمان، وقتی رساله ی متون افلاتون را تفسیر می کرد، بدون اینکه از تاریکی درون غار و نور بیرون و سایه های دیوار روبرو حرفی به میان بیاورد، از مُثــُل اقلاتون صحبت کرد. آن روز، ناگفته، درجا همه دانستیم که مطلب مربوط می شود به جانمایه ی فلسفه ی افلاتون و مطلبی است که همه آن را دریافته ایم و می توانیم حفظ ناکرده نمره بیاوریم، که لابد همه ی هم کلاسی هایم، جز من که اصلا نمره نیاوردم، نمره آوردند. من، با مطالبی که نوشته بودم، پروفسور شایبه را، که رییس دانشکده ی فلسفه نیز بود و مشهور بود که یکی از نامداران فلسفه در اروپاست، خشمگین کرده بودم. آن روز که به مراتب خام تر از امروز بودم، نوشته بودم که حافظ خودمان آن چیزی را که افلاتون در 29 رساله ی خود، کوشش به بیانش دارد، به حلاوت در یک بیت آورده است، که برای فهمش نه نیاز به غار است و نه سدها جلد تفسیر و تعبیر :
گفتم، این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ؟ گفت، آن روز که این گنبد مینا می کردآن روز که نمره نیاوردم، کوتاه نیامدم. از پروفسور وقت گرفتم و با دیوان حافظ بر آستین، که «رُزِن» اواخر قرن پیش به زبان آلمانی در وین منتشرش کرده بود، به ملاقات رفتم. اول به شیوه ی آن هایی که در مشرق زمین به ترسیدن عادت کرده اند «امان» خواستم و بعد با خامی مقتضای سنم گفتم که او افلاتون را نمی فهمد ! چون قبلا به اشاره ی الکن فهمانده بودم که از «امان» چه انتظاری می رود، با روشن کردن پیپش خویشتنداری کرد. پروفسور شایبه غزل منظور نظرم را خواند، سری تکان داد و خواست که کتاب، دو روز نزدش باشد و پس از دو روز به سراغش برم. دو روز بعد هم نمره ی قبولی داد و هم گفت که از ترم بعد عرفان و فلسفه ی ایرانی را نیز در برنامه ی دروس خود خواهد گنجاند. با این همه از ادامه ی تحصیل در رشته ی فلسفه منصرف شدم و به ایران شناسی روی آوردم. «سقراط» ضمن دیالوگ طولانیش با «مِنون» خیلی کوشید تا به او بفهماند که در روز نخست آفرینش ِگنبد ِمینا برای هر انسانی جام جهان بینی مقرر شده است، اما با اینکه به هر تدبیر منون را قانع کرد، نتوانست به یک جمع بندی فشرده دست یابد و سرانجام ادامه ی بحث را به فرصتی دیگر گذاشت. افلاتون نیز ناگزیر از طرح رساله های دیگر شد و کوشید تا، به شیوه ی دیالکتیک معروف خود، با درگیر کردن مکرر سقراط در بحث، منظور خود را تفهیم کند. سقراط قرن ها خسته از کوله باری که آکادمی افلاتون به او سپرده بود، مکتب به مکتب و از مکتب خانه ای به مکتب خانه ی دیگر سرکشید و حوصله کرد، تا سرانجام یکی از وارثان میراث کهن ایرانی، دستگاه فلسفی بزرگی را که افلاتون بر پایه ی فرهنگ باستانی ایران و یا دست کم با آگاهای از بینش ایرانی ساخته بود، از دوش سقراط برداشت و بر زمین نهاد و خستگی از تن او برگرفت. گفتم، این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ؟ گفت، آن روز که این گنبد مینا می کردمعمولا نبردی ناعادلانه میان شیفتگان فرهنگ های ایرانی و یونانی در جریان است و شگفت انگیز است که بیشتر شیفتگان چندان هم مسلح نیستند و اغلب عواطفشان بر دانششان می چربد. از این روی اشاره ی به این نکته ضروری است، که در اینجا قصد ِهیچ گونه نبردی در میان نیست، چون برای چنین قصدی نه سببی وجود دارد و نه بضاعت علمی ِکافی. هدف فقط طرح یک برداشت است و آن هم با این یقین که چنین برداشتی نمی تواند از منزلت علمی افلاتون بکاهد. افلاتون خود مترادف است با منزلت و دانش. جانمایه ی دستگاه فلسفی و گوهر تفکر افلاتون قابلیت و «یادآوری»(تداعی) است و «جهان مُثــُـل». اندیشه ی «یادآوری» و یا جام جهان بینی که در درون هر کسی از روز نخست آفرینش گنبد مینا و سرشتن گل آدم و پیمانه زدن او به دست ملائک، نهفته است، به گونه ای و در قلمروی دیگر، همان اندیشه ای است که منصور را «دست اندازان و عیاروار» بر سر دار برد، تا کهنه جام شوکران سقراط را در فصلی دیگر از تاریخ بشری، سرکشد. سقراط نیز پیش از مرگ دست اندازان و عیاروار بود و «از هرچه که می گفت و می کرد شادی و خرسندی می بارید». منصور «در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد» و به نگام جان باختن «از یک یک اندام او آواز می آمد». پیداست که حافظ در جام جهان بینش نمی توانسته است افلاتون را نیابد و از گفتگوی سقراط با منون بی اطلاع باشد. در نظر سقراط همه چیز را از پیش می دانی و تنها باید که آنها را به یاد آوری. «پیش آگاهی» افلاتون همین جام جهان بین حافظ است که اگر به دستش آوری، آنگاه می توانی «همه چیز» را در آن ببینی. افلاتون در رساله ی «فایدون» به صراحت از زبان سقراط می گوید، که آدمی در «طول زندگی مطالبی را که پیشتر می دانسته و سپس فراموش کرده است به یاد می آورد». حافظ هم مانند افلاتون معتقد به کوششی است که باید برای کنار زدن پرده از روی «اسرار» جام جهان بین به عمل آورد. یعنی این یک بیت جادویی، درست همان حرفی را می زند که افلاتون کوشیده است در رساله های گوناگون خود از زبان سقراط بیان کند. با این همه گمان می رود که در اینجا نقش دو چیز در استواری هنجار ِسخن ِحافظ تعیین کننده بوده است : «میراث ملی و قند پارسی» ! دیگر پیوند افلاتون با فرهنگ ایران باستان را می توان در مانندی غافگیرکننده ی جهان فرَوَهری ایران باستان با جهان مُمثــُل افلاتون جست. پیش از این کوشش هایی در این قلمرو شده است. توجه کاظم زاده ی ایرانشهر، پورداوود، به ویژه پانوسی در کتاب ارجمندش «تاثیر فرهنگ و جهانبینی ایرانی بر افلاتون»(تهران 1356) به پیوند میان فروهرها و مُثــُل درخور تحسین است. از این روی تردید ندارم که برای فرزانگان حرف تازه ای ندارم. مراد هوس سر زدن به کوچه ی رندان است، البته نه از سر رندی، که شیفتگی. اگرنه این می بود، اشاره به حلقه های زرین ِبی زنگار ِزنجیر ِکهنسالی که اضلاع مثلث زرتشت - افلاتون - حافظ را تشکیل می دهد خود شرح بلندی می شد از هفت شهر عشق ِهزاران کوچه، که تنها یکی از کوچه هایش از فلسفه ی خسروان می آمد تا شیخ اشراق. فروهر را همزاد ِنامیرا و آسمانی ِهستی خاکی نیز دانسته و pr`whr (= فروهر) فارسی میانه را «اِتـِر» ترجمه کرده اند، که منظور چیزی «اتر گون» و اثیر است. اِتـِر آدمی را به برداشت درست تر از افلاتون نزدیک می کند، من فقط به جای «همزاد ِنامیرا» - تنها برای نزدیکی بیشتر به مفهوم فروهر - از «مُـثــُـل» استفاده می کنم. به ویژه اینکه مُثـُل افلاتون آشناتر است. پس فروهرها مُثل نامیرا، ازلی-ابدی، و آسمانی ِهستی ِخاکی هستند. اگر «فـْرَ»(fra-) را به معنی پیش بگیریم و «وَهَر» را به معنی باور، آنگاه می توانیم فروهر را «باور پیشین»، یا «باور نخستین» یا «باور نخست» و «مفهوم باشندگی ِهر چیز» بدانیم. یعنی درست همان چیزی که در فلسفه ی افلاتون «ایده» و «مُثــُل» نامیده می شود. به عبارت دیگر مُثـُل همان گوهر است که از صدف کون و مکان خارج است ! در تفکر ایرانیان باستان و در جهان بنی افلاتون، فروهرها و مُثـُل، گوهرهای راستین مفهوم هر نوع باشنده ای در جهان هستی اند و به ماده خواه جمادی، نباتی و حیوانی و خواه نادیدنی، مانند عطر، بو، و خیال، زیبایی، عشق و سرمستی و رندی و سرانجام پیدایی و هستی، هستی و پیدایی می دهند. با این برداشت در جهان هیچ باشنده ای نیست که گوهری (ایده ای)، فروهری یا مُثــُلی نداشته باشد. حتی خود اهورامزدا نیز، که در دین ایران باستان خود آفریننده ی بود و نبود است، دارای فروهر است و یا حتی مُثـُل افلاتون نیز دارای مُثـُل و فروهر است. و این نوشته ی ناچیز نیز ! گمان نمی رود که افلاتون، چند دهه پس از هرودوت، در طراحی عالم مُمثــُل خود، گوشه ی چشمی چشمی به جهان فروهری ایرانیان نینداخته بوده باشد. ظاهرا هرودت است که گفته است : «آسمان ایران پر از فرشته [ فروهر ] است». پیداست که آبشخور برداشت هرودت جهان فروهی ایران باستان بوده است. گزارش «مینوی خرد» نیز به بیان هرودت و افلاتون مانندی ِغافلگیر کننده ای دارد : «... و اختران بیشمار و بی حساب دیگری که آشکارند، فروهر موجودات گیتی خوانده شده اند. چه همه ی آفریدگان اورمزد ِآفریدگار که در گیتی آفریده شده اند، چه آن هایی که زاینده اند و چه آن هایی که روینده اند، هر تنی را متناسب با گوهرش فروهری پیدا (معین) است». در فروردین یشت اهورامزدا به یاری فروهرها آسمان را در بالا نگه می دارد، تا از فراز، نور بیفشانند و پیرامون زمین را چون جامه ای ستاره نشان در میان بگیرند. از فروغ آنها است که او زمین فراخ و بلند و پهن را با بسی زیبایی ها، جاندار و بی جان، با کوه های بلند و چراگاه های بسیار و آب های فراوان و رودهای قابل کشتیرانی، با سرچشمه های پایان ناپذیر، آفریده است. آب چشمه های نامیرا سر از زمین بیرون می کشند و می خروشند و گیاهان می رویند و بادهای سودمند به گردش و پرواز درمی آیند. از فروغ فروهرها است که زنان، باردار می شوند. و به یاری فروهرهاست که خورشید و ماه و ستارگان راه می پیمایند و می چرخند. ظاهرا همین مانندی دو نگرش همگون سبب شده است که «دارمستتر» بکوشد تا گات های زرتشت را برگرفته از افلاتون بداند. صرف نظر از در پرده بودن حقیقت، در اینجا، جای مناسبی برای این اشاره می تواند باشد که نزدیک به یک سده پیش، «آدولف برودبــِک» نوشت، که افلاتون بنیان گذار دستگاه فروهر ها نیست، او تنها یک تاراجگر است. و این نه به سبب برداشت از تعالیم زرتشت، بلکه از این روی که مرجع را مکتوم و پنهان گذاشته است. از زمان برودبک تا کنون درباره ی نقش فرهنگ ایران باستان و همچنین آیین زرتشت در جهان بینی افلاتون، کتاب ها و مقاله های بی شماری نوشته شده است، که پانوسی در اثر یاد شده به اهم آن ها اشاره کرده است. حافظ با جام جمش گوشه ی چشمی هم به به جهان فروهری دارد. گرفتاری، مثل همیشه در کوتاهی سخن اوست که مانع افتادن پرده می شود و رای از ظن خود یار شدن سبب افتادن مشکل ها ! وگرنه این جام جهان بین فرق چندانی با «قابلیت» افلاتون ندارد. «شعشعه ی پرتو ذات» در همین جام «تجلی ذات» است. او می خواهد که می ِقابلیت را از همین جام سر بکشد و به دُردی کشی نیز قانع است. بی جهت نیست که ملائک برای سرشتن گِل آدمی سر از میخانه درمی آورند و با قالب های فروهری خود پیمانه می زنند و با حافظ ِراه نشین ِخاکی، پیاله های ِباده ی مستانه. بسا که حافظ، که قرعه ی کار به نامش زده شده بود، می توانست حل معما کند، اگر در قلمرو خرد توقف می کرد و دامن از دست نمی داد و به آنجا نمی رسید که بگوید که : «من به خویش نمودم سد اهتمام و نشد !» راستی را که هنوز کسی کارگاه آفرینش را این چنین کوتاه و نغز به تصویر نکشیده است. مرحبا بر میراث ملی و قند پارسی !
بهمن 1376
نوشته شده از روی نسخه ی پی دی اف که توسط خانم گیتی مهدوی در کتابخانه ی گویا در دو نسخه ی پی دی اف و شنیداری اجرا و منتشر شده است. دریافت نسخه ی شنیداری این نوشتار |
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 375
|