دکتر اصغر دادبهسعدیا «حب وطن» گرچه حدیثی است صحیح نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادمدرآمد«بارها گفته ام و بار دگر می گویم» که فرهنگ گرانسنگ ایران زمین، بنای عظیم و شکوهمندی است که در بنیاد نهادن، برافراختن و آراستن آن، تمام مردم، به ویژه خردمندان ِقوم، نقشی خاص داشته اند و چون نیک بنگریم برخی از گروه ها در برافراختن و آراستن این بنا و لاجرم در استمرار و بقای آن چندان موثر بوده اند که تامل کننده احساس می کند که اگر نقش موثر آنان نبود، این بنا برافراشته نمی شد و اگر برافراشته می شد، چندان درخور اعتنا نبود.
آشکارا بگویم که نقش تحسین برانگیز و حیرت آمیز شاعران بزرگ زبان پارسی چون «فردوسی»، «نظامی»، «خیام»، «مولوی»، «سعدی»، «حافظ» و ... که حکیم و خردمند نیز بوده اند، نقشی است از این دست؛ از یک سو این فرهنگ پویا و زایای ایران زمین است که سخنورانی این سان، بی مانند زاده و در دامان خود پرورده است و از سوی دیگر این سخنوران بی مانند پارسی گوی این زمین اند که فرهنگی انسان گرانسنگ خلق کرده اند و پرورش داده اند و به «آسمان علیین» برده اند.
این زادن و زاده شدن، این که فرهنگی در عین زایندگی، خود زاده ی زادگان خویش است، به هیچ روی به تعبیر اهل حکمت دور محسوب نمی شود و «توقف شی بر نفس» به شمار نمی آید که همانا دادن و ستدنی است خجسته که بر غنای فرهنگ می افزاید؛ فرهنگ ایران زمین در مقام زایندگی چونان مادری است که مردان مرد می زاید؛ فردوسی و سعدی و حافظ و ... را و این فرزندان با خلق آثار هنری خود که بخشی از فرهنگ مهم و ارجمند به شمار می آید، توفیق می یابند تا فرهنگ آفرین شوند و بر غنای فرهنگ ایران بیفزایند و بدین سان از یک سو نقش حیرت انگیز و فرهنگ آفرین خود را ایفا کنند و از سوی دیگر حافظ فرهنگی گردند که با همه ی بی مهری هایی که از سوی خودی و بیگانه نسبت بدان شده است، تا به امروز، سرافراز و پای برجا مانده و به دست ما رسیده است و بر ماست تا مسوولانه و هوشمندانه از آن پاسداری کنیم و در کار حفظ و حراست از آن از خودگذشتگی نشان دهیم. دریغا که جهان امروز و صاحبان قدرت و اقتدار در جهان به رغم شعارهای فرهنگی شان، فرهنگ ستیزاند و با تمام قدرت و امکان، علیه فرهنگ های کهن که متعلق به کشورهای کهن، اما عقب نگهداشته شده است، ستیز می کنند و آشکارا و نهان در کار براندازی این فرهنگ ها و مسلط ساختن فرهنگ خود به جای این فرهنگ ها هستند و دردناک تر آن که صاحبان این فرهنگ ها را علیه یکدیگر برمی انگیزند و می شورانند تا به نظر خودشان و به تعبیر ِسعدی «سر ِمار به دست دشمن بکوبند !» [1] و این غافلان هم به جای آنکه یار و غمخوار یکدگر باشند، به دشمنی علیه یکدیگر برمی خیزند و راه را برای دشمن اصلی هموار می سازند. مصیبت دیگر آن که از یک سده پیش که نوگرایی (مدرنیسم) به میهن ما وارد شد، به جای نوگرایان منطقی و اخذ و اقتباس پدیده های نوین فرهنگی و تلفیق آن با سنت های ارجمند پویا و پایا و برآوردن برآیندی (سن تزی) متناسب با فرهنگمان، به ستیز با سنت پرداختیم و گناه عقب ماندگیمان را به گردن بزرگان فرهنگ و ادبمان انداختیم و گمان بردیم که فی المثل اگر سعدی «گلستان» تالیف نمی کرد و نظامی «خمسه» نمی سرود، ما بیشتر از فرنگیان، کهکشان ها و ستارگان را تسخیر کرده بودیم و ندانستیم که عقب ماندگی صنعتی علل و عوامل خاص خود را دارد و اگر به هر علت شاهکارهایی چون «شاهنامه» و «خمسه» و «مثنوی» و «گلستان» و «بوستان» خلق نمی شد، امروز نه این همه آثار ادبی - فرهنگی غرورآفرین می داشتیم، نه صنعت و تکنولوژی که علل واماندن از آن را در جایی دیگر باید بجوییم. با چنین نگاه و نگرشی بود که ندای حق از جایی به گوشمان می رسید که نوگرایی از آن جا آمده بود. اگر از آنجا ندا می رسید که سعدی دروغگویی را روا شمرده، چون گفته است «دروغ مصلحت آمیز به که راست فتنه انگیز» [2] بنابراین ضد اخلاق است و مردود، این حکم به قول اهل قضا، حکم قطعی «غیر قابل اعتراض» به شمار می آمد و ورد زبان ها می شد تا روزگار ما، چنان که شاهدیم، به نشانه ی روشنفکری و نوگرایی تکرار می گردید و کسی هم نمی پرسید که این حکم (حکم دروغ مصلحت آمیز) در چه وضعی صادر شده و آیا هیچ خردمندی در آن وضع جز این حکم، صادر توان کرد ؟ آن دیگری ندای دفاع از حقوق زنان - که البته در جای خود درست و بجاست - می شنید و بنابر تفاسیر فمینیستی، سعدی را متجاوز به حقوق زنان می دید ! و در هیات وکیل مدافع زنان، علیه سعدی وارد عمل می شد؛ آن دگر کاشف تناقض در سخنان سعدی می گردید و در این باب داد سخن می داد، آن یکی هم دلش به حال گبر و ترسا می سوخت و اعتراض می کرد که چرا سعدی آنها را کافر خوانده است؛ و آن دگر هم که پیشه ی شاعری داشت و شنیده بود که برخی از فرنگیان بر استعاری بودن شعر تاکید ورزیده اند، از این قضیه ی جزییه، قضیه ای کلیه استخراج می کرد و پای از «طالب آملی» هم که گفته بود «نمک ندارد شعری که استعاره ندارد» فراتر می نهاد و سعدی را به صف ناظمان می راند تا لابد جای برای شاعران بیشتری باز شود و سرانجام شاعری حکمت شعار با اعتقاد کامل به «جهان وطنی» از راه می رسید و می گفت بر همه ی این ها «بی وطنی» او را هم بیفزایید تا فهرست اتهامات کامل شود ... [3] من پیش تر به برخی از این مسایل از جمله مسئله ی زن، تناقض گویی و ادیان در نگاه سعدی پرداخته ام و در این مقال و در این مقاله می کوشم تا مسئله ی «وطن دوستی» و «میهن پرستی» سعدی را بررسی کنم و از آنجا که سند منتقدان چنان که تصریح کرده اند، بیت معروف «سعدیا حب وطن ...» است، ضمن بررسی غزلی که این بیت در شمار ابیات آن است بر این بیت تاکید می ورزم موضوع را از دو دیدگاه می نگرم و به تبع آن مقاله را هم به دو بخش تقسیم می کنم و بخش نخست را که حاصل دیدگاه نخستین است «از بیرون» می نامم و بخش دوم را که برآمده از دیدگاه دوم است، «از درون» نام می نهم. بخش نخست، از بیرون : مراد از بیرون، بیرون از متن است و در این جستجو هدف نشان دادن این معناست که سعدی، به رغم فضای عرب مآبی و عربی گرایی که حاکم بود و به رغم ارتباطی که با نظامیه ی بغداد داشت، زبان عربی را برای نوشتن اندیشه های خود و بیان احساسات خویش برنگزید و اندیشه ها و احساسات و عواطف خود را به زبان فارسی بیان کرد. ابیات عربی موجود در دیوان سعدی، نشان می دهد که اگر وی صرفا به عربی سرایی روی می آورد و عمر شاعری خود را در این کار صرف می کرد، در شمار شاعران بزرگ عربی گوی قرار می گرفت. آیا سراینده ی ابیاتی چون : سَل ِالمصانِع َرَکــــــــَبا تـــَهِیُم فــــــــی الفلوات ِ تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبنم به روی تو روز است و دیده ها به تو روشن وَاِن هجَرت ُسوا عشیتی و غَداتی [4]اگر عمر در کار عربی سرایی می گذاشت، شاعری بزرگ در ادب عربی نمی گردید ؟ از یاد نبریم که همین مایه شعر عربی سعدی هم مورد توجه بسیاری از ادیبان و محققان ادب عربی واقع شده و ستایش سعدی را در پی داشته است. این امر نیز موید درستی ادعای ماست؛ این ادعا که سعدی اگر عربی سرایی را برمی گزید، شاعری بزرگ در زبان و ادب عربی به شمار می آمد و مورد عنایت های خاص هم قرار می گرفت؛ چرا که عرب گرایان و عربی دوستان در میان صاحبان مناصب کم نبودند. پس از فروافتادن سامانیان (سده ی 4 قمری) مسلمان، اما ایرانی نژاد، که در جنب توجه به آیین اسلام و زبان و ادب عربی، توجه ویژه ای هم به ایرانیت و زبان و ادب فارسی داشتند، عربان بغدادنشین به کمک ترکان بیابانگرد (غزنویان، سلجوقیان و ...) بر ایران مسلط شدند و در برابر خردگرایی (شیعی گری و معتزلی گری) به ترویج اشعری گری قشری پرداختند و به تعبیر بیهقی «انگشت در کردند و قرمطی (خردگرا، روشن بین و روشن رای) جستند». [5] با این همه از همان روزگار سامانیان توجه به زبان و ادب عربی و عربی نویسی و عربی سرایی در مرکز توجهات قرار داشت و در سده های 5 و 6 قمری این گرایش و این توجه به جـِد دنبال شد. عربی سرایی نه فقط صله های بزرگ که مقامات و مناصب اداری مهمی هم به بار می آورد. سه کتاب «یتیمه الدهر» نوشته ی ثعالبی (429 قمری) «رُمیه القصر» تالیف باخزری (مقتول 467 قمری) و «خریده القصر» تالیف عمادالدین اصفهانی (597 قمری) آیینه ای است که در آنها نه فقط شماری معتنابه (530 تن) شاعران عربی سرا معرفی می شوند، که در آنها فضایی تصویر شده است که خواننده جز عربی گویی، عربی سرایی و عربی نویسی و حکومت فرهنگ و سنت عربی چیزی نمی یابد و نشانی از زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایرانی نمی بیند و از خود می پرسد : زبان فارسی به کجا تعلق دارد، چه کسانی بدین زبان سخن می گویند و کدام شاعران بدین زبان می سرایند ؟ از یاد نبریم که بزرگانی چون صاحب بن عباد (385 قمری) عرب گرای شیفته ای که به قول خودش در آیینه نمی نگریست تا عجم نبیند ! بدیع الزمان همدانی (398 قمری) و ابوالفتح بُستی (400 قمری) از عربی گویی و عرب گرایی حمایت می کرده اند و با زبان و ادب فارسی می ستیزیده اند ! [6] مراد از ذکر این نکات روشن شدن این معناست که نخست در چنین فضایی، انتخاب زبان فارسی برای نوشتن و سرودن نشان از ایران گرایی و میهن دوستی دارد و تمام شاعران حتی در مدیحه سرایی های خود ایران گرایانه رفتار کرده اند؛ دوم بزرگی چون سعدی می توانست زبان عربی را برگزیند و به «آب و نان» (صله ها و مقام ها) برسد و چنین نکرد. او «شیخ» (در معنای دینی) بود، دیندار و دین ورز بود. مسلمانی پاک دین بود، اما عرب مآب و عربی گرا نبود و انتخاب زبان فارسی از سوی او برای نوشتن و سرودن سندی استوار از جمله اسناد ایران گرایی اوست. این امر آنگاه معنی دارتر، شکوهمندتر و تحسین برانگیزتر می شود که به دو نکته ی مهم توجه کنیم : نکته ی نخست آن که زبان و ادب فارسی (دری) در ورا رود (ماوراالنهر) زاده شده بود و به عنوان زبان ایران اسلامی رسمیت یافت، به تدریج پهنه ی ایران فرهنگی را درنوردید. نخست به خراسان و آذربایجان و ری و برخی نقاط دیگر رفت و اکنون پس حمله ی مغول در آغاز سده ی 7 قمری به فارس می آمد تا فارس به جای خراسان مرکز فرهنگی ایران گردد و بزرگ مردی قد برافرازد چونان فردوسی تا نابسامانی های برآمده از حمله ی مغول در حوزه ی زبان و ادب، یعنی یکی از بنیادی ترین بنیادهای ملیت و ایرانیت را سامان بخشد. این بزرگ مرد که به حق او را فردوسی ثانی باید خواند، سعدی است. نکته ی دوم آنکه پیش از حضور زبان و ادب فارسی (دری) در فارس که مصادف بود با برآمدن سعدی، شاعری نمی شناسیم که در فارس به فارسی دری شعر سروده باشد، ظاهرا تا این زمان که عصر گسترش زبان و ادب فارسی در فارس است، گونه ای زبان که از جمله زبان های ایرانی محسوب می شود، در میان مردم فارس اعم از خواص و عوام رایج بود؛ همان زبان که دو مصراع از یک غزل ملمع حافظ بدان سروده شده است؛ مصراع دوم بیت چهارم و مصراع نخست بیت پنجم از غزل 438 به مطلع : سَبَت سَلَمی بِصَدغیها فوادی و روحی کل یوم ِلی یُنادیبدین صورت : امن انکرتــــَنی عن عشق سَلمــــی تَزاول آن روی نهکو بوادی که همچون مُت ببوتن دل وَ ای رَه غریق ُالعشق فی بحر ِالوادی [7]و سعدی نخستین سراینده ای است که با تکیه بر میراث ادبی خراسان بزرگ و اطلاعات گسترده طبع خداداد و ذوق سرشار خویش، کاروان شعر و ادب فارسی را در فارس به راه انداخت و چنان که پیش تر هم گفته ام، مکتب ادبی فارس را بنیاد نهاد. حاصل سخن آنکه بر اساس یک اصل مسلم که «زبان» از عناصر اساسی سازنده ی بنای هویت و ملیت است» دو برهان در اثبات ایران دوستی و میهن پرستی سعدی شکل میگیرد : نخست آنکه ممکن است یک عالم علم تجربی یا یک فیلسوف، به زبان صرفا به مثابه ابزار بنگرد، اما وقتی زبان عنصری از عناصر تشکیل دهنده ی هویت و ملیت محسوب می شود و نوبت انتخاب شاعر فرا می رسد، بی آنکه بتوانیم برهانی اقامه کنیم که زبان، چیزی بیشتر از یک ابزار است، اما احساس می کنیم که چنین نیست و شاعر دست کم بدان به مثابه ی ابزاری مقدس می نگرد؛ ابزاری که به مدد آن پاک ترین و بی آلایش ترین عواطف و احساسات شاعر به نمایش گذاشته می شود. به همین سبب آن را و متعلقات آن را که از جمله سرزمینی است که زبان در آن رایج است (میهن) دوست دارد و بدان ها مهر می ورزد. دوم آنکه هر پدیده یا هر موجود لوازمی دارد که از آن جدایی نمی پذیرد و لازمه ی آتش، سوزندگی است. نمی توان پدیده ای را آتش خواند و سوزنده ندانست. سعدی را فردوسی ثانی خواندیم؛ چرا که به گواهی تاریخ او نیز همانند فردوسی در مقطعی از تاریخ ایران، به احیای زبان فارسی و دست کم به سر و سامان بخشیدن به بی سر و سامانی هایی که به سبب حمله ی مغول در زبان و فرهنگ ما پیش آمده بود، همت گماشت. آیا می توان فردوسی بود و ایران دوست نبود و به میهن مهر نورزید ؟ [8] |
اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید :
- نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده خواهد شد.
- نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.
|
بازدیدها : 452
|