|
داستان یافتن پادشاه باز خویش را در خانه ی کمپیر زن |
|
|
|
08 اسفند 1386 |
|
شاهی باز زیبا و بلند پروازی داشت که بر دست او می نشست و هرگاه می خواست به شکار رَوَد آن باز می پرید و بر چشمان شکار حمله ور می شد. روزی این باز از کاخ شاهی گریخت و به خانه پیرزنی پناه برد. پیرزن مشغول الک کردن آرد بود تا آشی برای فرزندان خود بپزد که باز زیبایی را در کنار خود دید. پیرزن از آن باز خوشش آمد؛ پایش را بست که نگریزد و شاهبال و ناخن هایش را برید تا به خیال خود او را زیباتر نماید و جلویش کمی کاه ریخت تا بخورد. او نمی دانست که پر و ناخن باز است که به او ارزش می دهد و وی را سزاوار دست شاهان قرارداده است. هر جاهلی این گونه است.
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق ! کژ رود اهل همیشه در طریقاما شاه که باز خود را ندید، ناراحت و خشمگین به هر سو می گشت، سرانجام باز محبوب خود را در خانه ی محقر پیرزن با آن وضع آشفته بی پر و ناخن دید. دید ناگـــــــــه باز را در دود و گرد شه بر او بگریست زار و نوحه کرد گفت : «هر چند این جزای کار توست» که نباشی در وفــــــــای ما دُرستنفس ناطقه ی انسان همان باز است که در کاخ عزت حق بوده و از آن جا گریخته و به خانه محقر تن و جهان مادی فرود آمده و روزگار فرتوت بال هایش را بریده و ناخن هایش را چیده است و جای غذاهای روحانی کاه و خاشاک این جهانی بدو داده است و نیز حال آدمی است که از نزد اولیای خدا دور شود، به ناچار در کلبه ی محقر نامردمان بی بال و پر می شود.
|
|
واپسین بروز رسانی ( 19 تیر 1387 )
|