|
قصه ی آن کس که در یاری بکوفت |
|
|
|
عاشقی در خانه ی معشوق را زد تا وارد شود، معشوق پرسید : «کیست ؟» گفت : «من»، معشوق در نگشود و گفت دو «من» را در یک خانه جای نیست خام باید تا پخته گردد، «من» باید بمیرد تا «تو» باقی بماند.
آن یکی آمد در ِ یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من، گفتش برو هنگام نیست برچنین خوانی مقام خام نیستعاشق ییچاره از در رفت و یک سال هجران و ریاضت را تحمل کرد تا آن جا که از خود فنا شد، آن گاه بر در آمد. حلقه زد بر در به سد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر درهم تویی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گُنجایی دو من در یک سرامعشوق که دید عاشق از خود فنا شده است، او را اذن ورود داد، همین گونه است که اولیای خدا نماینده ی خدایند و خدایی عمل می کنند؛ خامان را که هنوز «من» آن ها باقی است و بدان غَره اند به اندرون خویش راه نمی دهند.
|