|
روزی قیصر روم فرستاده ای را برای یافتن عمر به مدینه فرستاد. این فرستاده پس از شنیدن وصف عمر در جستجوی او برآمد تا وی را بیابد و پیام قیصر روم را به او رساند. تا این که زنی سراغ او را در زیر درخت خرما داد. آن نماینده خود را به درخت رسانید و عمر را خفته یافت، اما چنان هیبت و شکوه معنوی داشت که فرستاده بر خود لرزید.
بر عُـــمر آمد ز قیصر یک رسول در مدینـــــــه از بیابان نغول گفت کو قیصر خلیفه ای حـَشــــــَم تا من اسب ورخت را آنجا کـِشــــم قوم گفتندش که او را قصر نیست مر عمر را قصر، جان روشنی است هرکه را هست از هوس ها جان ِپــاک زود بیند حضرت و ایوان پـــاک چون محمد پاک شد از نـــار و دود هر کجا رو کرد وجـــه الله بود هر که را باشد ز سینه فتح بـــــاب او ز هر ذره ببیند آفتــــاب آفتابی در یکــــی ذره نهـــان لاجرم آن ذره بگشاید دهــــان ذره ذره گردد افلاک و زمین پیش آن خورشید چون جست از کمینپیش خود گفت : من شاهان بسیار با کبکبه و دبدبه و قشون و قدرت و اسلحه دیده ام، با شیر و پلنگ نبرد کرده ام، از هیچ کدام نترسیده ام ولی از این مرد ساده خفته می ترسم، این چه قدرت است که دارد ؟ هیبت حق است این از خلق نیست هیبت این مرد صاحب دلق نیست هر که ترسید از حق و تقوا گزید ترسد از وی جن و انس و هر که دیدهمین است، هرکه از مردم می ترسد اسلحه برمی دارد و از همه می ترسد و محافظ دارد ولی هر کس از خدا بترسد هرگز از هیچ کس نترسد، و هر که پرهیزگار باشد چون نقطه ضعف ندارد، ترس هم ندارد و از شخص نترس همه می ترسند، و این از هیبت حق است که هیچ شاه و رهبری جز اولیای خدا از آن برخوردار نیست. به هر حال عُمَر از خواب برخاست و با محبت با فرستاده ی قیصر روم، روبرو شد و با او به نرمی و مهربانی سخن گفت. درباره ی اسرار خلقت از زمان بی زمان از منزل های معنوی و پرواز سخن گفت. آنگاه آن فرستاده پرسید : جان ز بالا چون درآمد در زمین ؟ و چگونه عدم موجود شد و هستی شکل گرفت و چگونه وحی حاصل می شود ؟ این جا باز مولانا بر بال اندیشه می نشیند و در آسمان عرفان پرواز کرده افکار خود را به عنوان جواب عمر این گونه بیان می کند : گر نخواهی در تردد هوش جـــــان کم فشار این پنبه اندر گوش جــــان شنبه ی وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشت آید از گردون سروش تا کنی فهــــــم آن معمــــــــاهاش را تا کنی ادراک و رمــــز و فاش را پس محــــل وحی گردد گوش جـــــان وحـــــی جبود گفتن از حس نهــــان گوش جان و چشم جان جز این حس است گوش عقل و چشم ظن زین مفلس استآن مرد از عمر پرسید : روح که به منزله ی آب صاف است چگونه در گل بدن انسانی پنهان شده و با وجودی که کاملا مجرد و الهی است چرا خدمتگزار بدن گردیده است ؟ اصلا چرا روح در بدن قرارگرفته و حیات این جهانی را تشکیل داده است، چه فایده ای برای این کار بوده است ؟ مولانا به زبان عمر جواب می دهد : همان طور که تو یک جزیی از اجزا جهانی و بیانت که چیزی از وجود از وجود توست پر از فایده است و از جمله آن تفهیم و تفاهم و ارتباط است. چگونه کل وجود تو و کل هستی می تواند بی فایده باشد ؟! جاذبه ی این پاسخ، آن فرستاده را چنان از خود بیخود کرد که پیام قیصر را فراموش کرد و در دریای معرفت غرق شد و خود بسان دریا شد.
|