خبر دست اول
پرویز رجبیباز آن شب، مثل هرشب، خوابم نبرد. در آن شهر دور. خودم را به کنار پنجره کشیدم. بیرون تاریک بود. نه درختی پیدا بود و نه دیواری و نه هم کوهی. احساسی غریب دستم داد. حالا که هیچ چیز سر راهم را نگرفته است، نگاهم را بفرستم به اعماق. تا دورترین... | |
|