«گلستان» نام کتابی است نوشته ی شاعر و نویسنده ی بزرگ ایرانی «ابومحمد مصلح بن عبدالله» مشهور به «سعدی شیرازی»(حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶ - ۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده است. بیشتر نوشته های این کتاب، کوتاه و به شیوه ی داستان ها و پندهای اخلاقی است.
دیباچه باب اول - در سیرت پادشاهان باب دوم - در اخلاق درویشان باب سوم - در فضیلت قناعت باب چهارم - در فواید خاموشی باب پنجم - در عشق و جوانی باب ششم - در ضعف و پیری باب هفتم - در تأثیر تربیت باب هشتم - در آداب صحبت
نسخه ی موجود در تارنمای آریابوم، برگرفته از نسخه ی تصحیح شده ی مرحوم استاد «محمد علی فروغی» است از کتاب کلیات سعدی، انتشارات ققنوس : چاپ چهارم، تهران 1371.
|
|
گلستان - باب دوم - حکایت هشتم |
|
|
|
در اخلاق درویشان
|
|
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند، سر برآورد و گفت من آنم که من دانم |
|
دنباله...
|
|
گلستان - باب دوم - حکایت هفتم |
|
|
|
در اخلاق درویشان
|
|
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع [1] زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مصحف [2] عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته، پدر را گفتم از اینان یکی سربرنمی دارد که دوگانه ای بگزارد [3] چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند، گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی [4] |
|
دنباله...
|
|
گلستان - باب دوم - حکایت ششم |
|
|
|
در اخلاق درویشان
|
|
زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند |
|
دنباله...
|
|
گلستان - باب دوم - حکایت پنجم |
|
|
|
در اخلاق درویشان
|
|
تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت، خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند، گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان یار شاطر [1] باشم نه بار خاطر.[2] |
|
دنباله...
|
|
گلستان - باب دوم - حکایت چهارم |
|
|
|
در اخلاق درویشان
|
|
دزدی به خانه ی پارسایی درآمد چندانکه جست چیزی نیافت، دل تنگ شد، پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود |
|
دنباله...
|
|
|
<< پایان < پس 1 2 3 4 پیش > آغاز >>
|
| برگه 1 - 15 از 50 |