
حقیقت دارد
شعر و صدا : احمد رضا احمدی
به مینا ...

هر چه ترا شك است ، مرا يقين است ، من مرد زمان نيستم ، مرا ، امروز و فردا نيست ، ترا سالي ببايد تا مرا بيابي ، من بيك لحظه تو را بيابم ... (خضر)
صبح بود ، سكوتي جانانه بر فضاي پير (معبد) حاكم بود ، پير حال و هواي ديگري داشت ، انگار پاره اي از بهشت بود كه در زمين گنجانده باشند ، حياط كوچكي داشت ساده با سروي بلند و كشيده ، اتاقي كه دو پاره مي شد ، سمت نورگير جايي براي افروختن شمع و چراغ بود و سمت ديگر حوضي كوچك كه تا ياد دارم آنجا براي آناهيتا آبزور (نيايش آب) خوانده مي شد . شمعي افروختم تا در خلوت ماورايي آن با خدايم به سخن بنشينم ، دود اسپند فضا را مه آلود كرده و روشن بود كه پيش از من كسي آنجا عبادت كرده است . هميشه سكوت پير را دوست داشتم ، عطر عود هندي در فضا پيچيده و مرا گيج كرده بود ، در حال نيايش با خداي خويش بودم كه ناگهان ندايي به گوشم رسيد ، صداي پخته و پيرانه ، گويا اين صدا از اعماق تاريخ مي آمد ، صدا آهنگ داشت و دل انگيز و روحاني بود ، وقتي گوش تيز كردم متوجه وضوح بيشتري در صدا شدم ، آري صدا با من سخن مي گفت ...
- تويي ، خوش آمدي ، بيا ، دستم را بگير ...
خيال آن كه موجودي ماورايي از دل دود سفيد بيرون آيد مرا مضطرب ساخت ، خواستم تا قوي باشم اما هنوز كودكي بيش نبودم و ...
لابد اين صدا از آن خضر نبي بود ؟ از اهل كوير شنيده بودم كه خضر در خلوت صبحگاهان به سراغت آمده و خواسته هايت را مستجاب مي كند ، ننه زردشت هم در خلوت صبحگاهان مقابل خانه اش را آب پاشي مي كرد ، كه خضر را ديده بود . او با اسب سفيدش مقابل ننه ايستاده و مي گويد : من خضرم ، خواسته اي نداري ؟
و ننه زردشت از ميان تمام خواسته هاي آدمي به عصايي از شاخه كنار قناعت كرده بود ... ميانه شب صداي تق تق بر مي خيزد ، وقتي ننه در را مي گشايد روي سكوي سنگي عصايي از شاخه كنار مي بيند ...
هرمز هم يكبار وقتي در كوچه باغ مشغول آبياري بوده ، پيري نوراني با اسبي سفيد ديده و در مي يابد كه پير ، خضر نبي است ، او در جواب خضر كه خواسته اش را مي پرسد اسب سپيد را طلب مي كند ، خضر هم دستي به شانه هرمز كشيده و مي گويد :
اين كه مي بيني پاره اي نور است ، تو در مقامي نيستي كه بر آن بنشيني ، به قدر و اندازه خود حاجت كن ...
مادر بزرگم مي گفت روزي با سبد انار از كوچه باغ عبور مي كردم ، خضر از راه رسيد و به انارهاي درشت نگريست ، برق نگاهش چنان بود كه فهميدم خضر هوس اناري كرده ، پس سبد انار را به خضر دادم ، او نيز چند دانه اسپند به من داد ، وقتي اسپند ها را به خانه بردم ، مشتي مرواريد شده بود ...
نه ، هرگز ، من تحمل ديدن خضر نوراني را نداشتم ، من هنوز براي ديدن روي او پخته نبودم ، پس پا به فرار گذاشته و خود را به حياط انداختم ، سريع به جانب در رفتم و پا برهنه در كوچه باغ پر از خار و خاشاك دويدم، از ته كوچه باغ ، مهربان با خركش آرام آرام پيش مي آمد ، گويا وحشت و اضطراب را در وجودم ديده بود كه يكهو از خر پايين پريد و سويم دويد ، زبانم بند آمده بود و رنگ از رخسارم رفته بود :
مهربان چند ضربه آرام به صورتم زد تا جان بگيرم ، اما هر چه مي خواستم ماجرا را به او بگويم نمي شد ، دهانم را فقل زده بودند ، فكم را چفت كرده بودند ... او از جوي كنار كوچه مشتي آب به صورتم پاشيد:
- چه شده بابا جان ، چه شده ؟
- خضر ، خضر ...
مهربان با تعجب پرسيد : خضر ديدي بابا جان ؟ كجا ؟؟؟
- : پير... پير... پير...
مهربان رو به آسمان كرده و فرياد كشيد : خدايا اين بچه هم خضر را ديد و ما نا كام مانديم ، من شاكيم ... برو خانه باباجان ... خوش به سعادتت ، بروم پير ، بلكه سعادت ديدار داشته باشم ...
او مرا رها كرده و چون قهرمانان حماسي چنان بر خر پريد كه هوار حيوان بي نوا بر خاست ، با لگدي محكم خر را چون اسبي به دويدن وا داشت ...
باري ديگر با سرعت تمام راه خانه را پيش گرفتم ، كوچه پس كوچه ها را چون بادي دوره گرد مي پيمودم ، ، ورودي كوچه پري جان را كه مشغول آب پاشي بود ديدم ، با ديدن مادر از حال رفته و نقش بر زمين شدم ...
سردي آب وجودم را لرزاند ، ديده گشودم ، صداهاي موهوم و اشكال مات كم كم واضح شد و همه را شناختم ، مهربان كه مي خنديد ، مادرم پري جان كه لبخندي مليح به لب داشت ، پدر ، خواهر و ... همه خندان و مبهوت ...
مهربان با خنده گفت : باباجان ، ما رو فرستادي دنبال نخود سياه ، اگه قرار باشه همه را خضر ببيني كه نميشه ... حالا ما هيچي ، اين مراد بيچاره اگر دير به دادش رسيده بوديم مرده بود بابا جان ...
با تعجب پرسيدم : مراد ؟ اونم خضرو ديده ؟؟؟
با اين سخنم لبها به خنده باز شد و خانه را قهقه فراگرفت ...
حقيقت آن بود كه مراد چراغ دار پير ، سپيده دم به بام مي رود تا راه دودكش را باز كند ، اما از شانس بد سقف دهان باز كرده و مراد به درون آتشدان مي افتد ، هر چه آه و ناله مي كند ، كسي نمي شنود تا عاقبت من به پير مي روم و او با صداي نحيف و نيمه جان از من كمك و دستگيري مي خواهد اما من ...
منبع : وقتي كوچك بودم / حسن نقاشي