|
داستان های ایرانی -
داستان های کوتاه
|
|
12 خرداد 1388 ساعت 12:37 |
پرویز رجبیباز آن شب، مثل هرشب، خوابم نبرد. در آن شهر دور. خودم را به کنار پنجره کشیدم. بیرون تاریک بود. نه درختی پیدا بود و نه دیواری و نه هم کوهی. احساسی غریب دستم داد. حالا که هیچ چیز سر راهم را نگرفته است، نگاهم را بفرستم به اعماق. تا دورترین اعماق. تا برسم به حقیقت خودم. دیدگاه ها : 0 | بازدیدها : 239 | دنباله ... |